فردوسی

از زیروپدیا
پرش به: ناوبری، جستجو

اصل ماجرای مجسمه‌ی فردوسی، برمی‌گردد به یکی از انشعاب‌های انجمن پس از برنامه ی هفت سنگ که ساکن شبه جزیره‌ی هند بودند. هر‌چند که شاید ثبت کردن ماجراهای عجیبی که منجر به انشعاب شد، ضروری‌تر به‌نظر‌برسد، اما علی‌الحساب دلایل محکم و مفصلّی وجود دارند که ثابت می‌کنند نوشتن وقایع مربوط به مجسمه‌ی فردوسیِ دانشکده‌ی ادبیات اهمیت و فوریت بیش‌تری دارد.

آخرین باری که یادداشت‌های مربوط به انشعاب هند را مرور کردم، زمانی بود که مجبور شدم به‌جای در از پنجره‌ی اتاقم به خیابان بروم و هیچ‌وقت هم نتوانستم به آن‌جا برگردم. به‌همین‌دلیل برای نوشتن گزارش، به تاریخ‌های دقیق دسترسی نداشتم.

می‌توان گفت اولین نقطه‌ای از ماجرا که مربوط می‌شود به مجسمه‌ی فردوسی، پیدا شدن سنگ در شبه جزیره‍‌ی هند است. بحث و گفت‌و‌گو حول این مسأله که سنگ را چه‌طور به مقرّ اصلی انجمن بفرستیم، زیاد نبود. قواعد انشعاب برای شرایط ضروری، به‌وضوح می‌گفت باید از نفوذمان در دنیای رو استفاده کنیم و سنگ را در قالب مجسمه‌ای به‌عنوان هدیه برای دولتی بفرستیم که حاکم بر محدوده‌ی مکانی مقر است. قانع کردن روها در شبه جزیره‌ی هند هم کار پیچیده‌ای نبود. خصوصا که هزاره‌ی فردوسی هم پیش روی ما بود و زرتشتیان هند به او علاقمند بودند. کارگاه مجسمه‌سازی هم تحت نظر خودمان مشغول به‌کار بود.

شرکت کنندگان در کنگره ی علمی هزاره ی فردوسی، 1313 خورشیدی

این نکته شاید بعد ها به دردتان بخورد: انجمن زیر و رو و انشعاب‌هایش، همه به مجسمه، خصوصاً مجسمه‌های سنگی، توجه بسیار دارند. مجسمه‌سازها و مجسمه‌های زیادی در دنیای رو هست که کار اعضایی از انجمن است که تحت اسم‌های پوششی فعالیت می‌کردند. هم‌چنین کارگاه‌های متعددی وجود‌دارند که ما تأسیس کردیم و در آن‌ها مشغول به‌کار شدیم. بگذریم.

ساخت و ارسال فردوسی، زمان‌بر بود، ولی جز تنش‌های معمول انجمن، تنش دیگری نداشت. تنش اصلی را زمانی تجربه کردیم که هدیه در مسیر ارسال بود. به یقین می‌دانم که ساخت فردوسی هم‌زمان بود با جنگی وحشیانه و احمقانه موسوم به جنگ جهانی دوم. مجسمه و سنگ، هر دو در میانه‌ی اقیانوس، غوطه‌ور در کشتی‌های جنگی. این مسئله همیشه من را درگیر می‌کند. انگار فرقی ندارد چند بعدی باشی و زندگی‌ات چه‌طور بگذرد؛ باید بهانه‌ای داشته باشی برای ترس، برای زمین خوردن و بلند نشدن. بهانه‌ی ما ترس از چشم‌های فروسرخ‌مان بوده، از موجودات ابعاد بالاتر، این‌ها بهانه نداشته‌اند، برای خودشان جنگ و مرگ ساخته‌اند. آن روزها ما نترسیده بودیم که فردوسی‌مان غرق شود، ما نگران بودیم. حتما متوجه هستید که نگران بودن و ترسیدن متفاوت‌اند. ما خبرپرسان و دردکشان و نگران بودیم. فایده‌ای ندارد که بیش‌تر توضیح بدهم؛ مجسمه جلوی در دانشکده‌ی ادبیات نشسته‌است و شما هیچ‌وقت حالِ آن روزهای ما را نخواهید‌فهمید.

خود فردوسی به تهران رسید ولی کتیبه‌ها غرق شدند. یادداشتی با رمزنگاریِ اختصاصی انجمن در کتیبه‌ها بود که چون دیگر کتیبه‌ای وجود‌ندارد، شرح آن خالی از فایده است. فردوسی را ابتدا به سطح شهر بردند و در میدانی بر تخت بنشست پیروز و شاد. نام میدان را هم فردوسی گذاشتند. پیش‌تر گفتم، همه‌ی موجودات بهانه‌ای برای ترسیدن لازم دارند. جنگ تمام شد، شورش داخلی. من همراه با مجسمه از شبه‌جزیره خارج شدم. گاهی از دور و گاهی از نزدیک، ولی همیشه نگاهم به آن بود. این حد از تماس، نوعی وسواس فکری به‌وجود می‌آورد. حتا این روزها هم، با این‌که دیگر خبری از سنگ در فردوسی نیست و قلمی هم در دست ندارد، چشم‌هایم را که می‌بندم، فردوسی را می‌بینم: تکیه‌زده بر بالشتی و قلم و دفتری در دست.

هرچند که یاداشت‌هایم را همراه ندارم، درست یادم هست که فضای شهر متشنج بود. ما که به تهران رسیدیم، گُمانم چهار سال بود که رئیس دولت عوض شده‌بود. می‌گفتند امیدوارند اوضاع بهتر شود، نشد. تنش‌های معمول انجمن که تمامی ندارند، یکی هم اضافه شد به هزار. مجبور شدیم محل استقرار فردوسی را تغییر دهیم. کارگاه مجسمه‌سازیِ مقرّ اصلی به ما نزدیک بود. نام پوششیِ کاملش را به یاد ندارم، دوستی بود دلیر و بزرگ و خردمند و از اعضای مقرّ اصلی که تا به حال با هم ملاقات نکرده‌ایم. به سرعت ساخت مجسمه‌ی جایگزین را آغاز کرد و حقّا که فردوسی‌اش، فردوسی بود. خوشبختانه در آن آشفتگی، کسی به چیزی مشکوک نشد و نپرسید که چرا باید فردوسی را با فردوسی عوض کرد. کارِ سخت، پیدا کردن محل مناسبی بود که بشود مجسمه را در آن سالم و دور از توجّه نگه‌داشت، تا وقتی که مقرّ اصلی از امنیت بانک سویفتس مطمئن شود و سنگ را به آن منتقل کنیم. امیدوار بودیم، فکر می‌کردیم این بانک بین ابعادی محلّ مناسبی خواهد‌بود و ما فقط باید برای مدّتی کوتاه از سنگ و مجسمه محافظت کنیم. حیف که امیدمان بر آب بود.

دانشگاه در نظرمان محل مناسبی آمد. امن بود و کسی به مجسمه آسیبی نمی‌رساند، مگر آن‌که بو برده‌بود که غیر از فردوسی و بالشت و دفتر و قلمش، خبر دیگری هم هست. به‌علاوه، فاصله‌ی دانشگاه تا میدان فردوسی هم چندان نبود که حمل و نقل خطری داشته باشد. شش سال بعد، مجسمه را به دانشگاه بردیم و در فضای سبز جنوب غربی نشاندیم. شش سال! می‌بینید؟ همین‌طور بی‌هوا اعداد را به زمان نسبت می‌دهیم و هیچ حواسمان نیست چه بر سر آن‌ها رفته که تمام این زمان را چشم به فردوسی دوخته‌اند. متأسفانه در این شش سال، جز فرسودگیِ تن و روانِ ما، تغییرات دیگری هم ایجاد شده‌بود. فضای سطح شهر نه تنها آرام‌تر نشد، کار به دانشگاه هم کشیده‌شد. دانشجوها آرام نداشتند. آن روزها که تازه مجسمه را منتقل کرده‌بودیم، خوشیِ کوچکی بر لبانمان بود و خیال می‌کردیم موفق خواهیم‌شد. هر لحظه منتظر بودیم خبر امنیت بانک سویفتس را بشنویم و سنگ را با موفقیت به آن‌جا منتقل‌کنیم. شما می‌دانید که نه خبر امنیت شنیدیم، نه از سنگ محافظت کردیم. بله، چنین راند یزدان قضا بر سرم.

باید گزارشم را کامل کنم. از آنجا که محل تجمع دانشجوها غالباً همان فضای سبزِ جنوب غربی دانشگاه بود، مجبور شدیم فردوسی را باز هم جا‌به‌جا‌ کنیم. هیچ معلوم نبود که اگر درگیری پیش بیاید، چه بر سر مجسمه‌ای بیاید که چند دهه زندگیِ ما را درگیر خود کرده‌بود. بهانه برای جا‌به‌جا کردن مجسمه پیدا شد، اما این برای محافظت از سنگ کافی نبود.

فردوسی را بردیم رو‌به‌روی دانشکده‌ی ادبیات و علوم‌انسانی گذاشتیم. جدی و چهره در هم‌کشیده، پشت به دانشکده نشست. سال‌ها بعد که یکی دو مجسمه‌ی دیگر را که در دانشگاه پایین کشیدند و شکستند، از نگرانی حنّاق گرفتم. من دچارِ فردوسی‌ام، می‌فهمید؟ بعدها که کتیبه‌هایش را سنگ کشیدند و چند جمله‌ای را پاک کردند، من نفس‌هایم به‌شماره‌افتاد، حتا با این‌که می‌دانستم این کتیبه‌ها، آن‌هایی نیستند که ما در هند ساخته‌بودیم. دیگر فهمیده‌بودم که قرار نیست امنیت بانک سویفتس تأیید شود. نیازی نبود که بشنوم جسد مأمورهای تحقیق را پیدا کرده‌اند. همه فهمیده‌بودیم رئیس کل دنیاهای موازی بانک را بی‌سروصدا گرفته و فقط زمان، بین او و سنگ، او و فردوسی، او و من فاصله انداخته‌است.

فردوسی.jpg

واقعیت همین بود. سال‌ها گذشت، هنوز این شهر آرام نشده، جنگ دیگری درگرفت. دانشگاه سال‌ها بعد هنوز هم دچار تشویش می‌شد. بالأخره یک روز سراغ فردوسی آمدند به بهانه‌ی تعمیر. من نگاهم به او بود، ولی بدنم تکان نمی‌خورد. سنگ را خارج کردند و قلمش را شکستند و رفتند. تمام.