هفت سنگ

از زیروپدیا
پرش به: ناوبری، جستجو

روزی روزگاری، در سرزمینی دور دست، سنگ‌هایی جادویی وجود داشت. نه مثل سنگ در داستان آرتور، و نه مثل هفت سنگِ دلتورا، نه مثل سنگی که در غبارِ ستاره به آسمان رفت و برگشت، و یا سنگ‌هایی که در اونجرز مسئله‌ی اصلی اختلاف بودند. ولی این هفت سنگ هم مثل همه‌ی سنگ‌های دیگر به آدم‌ها قدرت می‌دادند و نوید پادشاهی را در گوششان زمزمه می‌کردند.

سال‌ها پیش قبیله‌ی محافظ‌ها-که اولش محافظ نبودند- هفت سنگ‌‌ را روی هم چیدند و پیروزی را ازآنِ خودشان کردند. در افسانه‌ها آمده بود هر کس که هفت سنگ را به دست بیاورد و آنها را روی هم بچیند، پادشاهیِ راستین ازآنِ اوست. اولش آنها با خیال راحت پادشاهی را در دست گرفتند. و مطمئن بودند کسی قادر نخواهد بود آنها را از قدرت برکنار کند. و خانواده‌شان حقیقتا تا سال‌ها به آن سرزمین خدمت کردند. اما، با گذشت زمان، کم‌کم تغییر کردند. دیوارهای دژهایشان بلندتر و‌ فاصله‌شان از مردم عادی بیشتر شد. اما هفت سنگ را همان‌جا باقی گذاشتند. دلشان می‌خواست از هفت سنگ‌ محافظت کنند اما طبق آیین و‌ رسوم گذشتگان باید می‌گذاشتند هفت سنگ در دسترس همه باشد. تا بدانند که آنها واقعا مالکان راستی این سرزمین‌اند. ولی کم‌کم نگرانی بر آنها مستولی شد و با چشم‌هایی نگران و منتظر پنهانی به هفت سنگ چشم دوختند. از بین مردم صداهایی برخاسته بود. زمزمه‌هایی برای فروریزاندن هفت سنگ و از نو ساختنشان. زمزمه‌هایی از شروعی دوباره. سرزمینی نو. آیا مردم جرأت می‌کردند بر خلاف باور همیشگی‌شان قیام کنند؟