Driglu

از زیروپدیا
پرش به: ناوبری، جستجو

دریگلو شاید داستان عجیبی باشد. این که چطور دریگلو عاشق ارلین شد. یا اصلا چه شد که دریگلو، دریگلو شد.

دریگلو یک هنرمند بود که نامش در تاریخ نماند. شاید به همین دلیل ساده که آن موقع فامیلی هنوز اختراع نشده بود و تعداد آدم‌ها از تعداد اسم‌ها کمتر بود. هرچند که این سؤال پیش می‌آید که چه‌طور وقتی آدمی نبوده اسم‌هایی بوده؟ نمی‌دانیم. ولی آن موقع اگر دریگیلویی وجود داشت فقط یکی بود. اما به تدریج انسان‌ها بیشتر شدند، ولی انسان‌هایی با خلاقیت کمتر ( به هرحال هرچیز هزینه‌ای دارد). و بعد اسم دریگلو و کارش را دزدیدند. اگر پدر و‌ مادر شما دارند مجبورتان می‌کنند چیزی شوید که نمی‌خواهید؛ باید بدانید این رسم از دیرباز بین انسان‌ها رواج داشته. این که اسم و رسم دیگری را به بچه‌ی خودشان آویزان کنند تا شاید او هم مثل آن‌ها شود. دریگلو البته در ابتدا چندان مشهور نبود. او یک فرد معمولی با یک قدرت معمولی از یک قبیله‌ی معمولی بود. ولی دوست داشت با بقیه فرق داشته باشد. چون می‌دانست که اگر با بقیه فرق نکند، آن‌وقت ممکن است ارلین یکی دیگر از آدم‌هایی را که شبیه دریگلو‌ست به جفتی برگزیند! و او از کجا باید می‌فهمید که دریگلوی اشتباهی را انتخاب کرده؟ راهی نبود. دریگلو باید دست به کار می‌شد. باید اثری از خودش به جا می‌گذاشت که ارلین بفهمد این دریگلو فقط اسمش نیست که با بقیه فرق دارد. بنابراین راه و رسمِ سرشتنِ آدم از گِل را آموخت. تصمیم گرفت خالق دنیایی باشد. دنیایی منحصر به خودش. البته هرچند که فردیت دریگلو در اثر هنری‌اش موج می‌زند، اما دریگلو طرحش را از روی باور گذشتگان به «زن» و «مادر زمین» الهام گرفته بود. او‌ در ارلین همان زنی را می‌دید که نسل بشر تا سال‌ها دیده بود. تاریخ هیچوقت دریگلو را به یاد نیاورد اما مجسمه‌اش را چرا. دریگلو موفق شد به جایی عمیق‌تر از قلب اِرلین نفوذ کند. به عمق تاریخ.