Egi

از زیروپدیا
پرش به: ناوبری، جستجو

از تبارشان همین یکی مانده بود و من به همان یکی دل‌باخته بودم. تمام خانواده‌اش به شکل نامعلومی کشته شدند. طوری که هیچ کس از قبیله‌اش زنده نمانده بود. او‌ را هم من پیدا کردم. البته می‌شد گفت او من را پیدا کرد. آن موقع در روستای ما قحطی شده بود و به دنبال حیوان یا چیزی برای خوردن در سفر بودیم. تا اینکه در یک دره گیر افتادیم و فکر کردیم که حتما خواهیم مرد. ولی او ما را نجات داد. بعد از آن رفتیم به روستای ما. با غذاهایی که از خانواده‌ی او بازمانده بود. وقتی رسیدیم تصمیم گرفتم برای تشکر از او چیزی بسازم که نظیرش تا به حال وجود نداشته. از گران‌بها‌ترین سنگ‌ها برایش آویزی ساختم برای گردنش. ما زندگی شیرینی را شروع کردیم. او هم همیشه آن گردنبند را به یادگار با خود داشت. ولی بعد از مدتی بیماری مرموز گریبان او را هم گرفت. من او را در شهر خودش کنار خانواده‌اش به خاک سپردم.